صدای پرنده ها قاطی باغچه است... دنیا قاطی انگشتهای من... چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود... دلم میخواهد مثل ارتعاش روی واقعیت بدوم... انگار افقی فکر می کنم... مثل شاخه های این درختهای «بیعار»... صبح که در حیاط می گشتم، می دیدم مثل بغضی در لباسهایم گیر کرده ام... لای بهار بودم... و رشد و رطوبت دورم را گرفته بود... هواپیمایی که از بالای سرم رد شد، عینیت رشد را چند برابر کرد... جلوی شقایق ها، حزن ماده گلویم را فشرد... دستهایم دچار لکنت بود... چیزی را احضار کرده بودم ... و گوشت هایم Nostalgique شده بود ...
و 15 مهر ... و سهراب سپهری... ![]()