تبليغاتX
طولانی تر از سکوت - به : تیرداد نصری و ...
یعنی توقف حیرت میان اشاره ها

تازه دارم می فهمم... تازه تازه... تازگی ها...

شاید اصلن مهم نباشد مثل همین حالا که دلگیری ات/اش/ام

اصلن کجای این دنیا مهم نیست که چی؟...

من که شعری ندارم که وقت نبودنت شاعرانگی ام را تضمین کند ...

زیر دوشت که ایستادم لااقل چیزی بود که بغلش کنی...

تازه دارم می فهمم... تازه تازه... تازگی ها...

چیزی تویم نیست که گیر بدهد به دلت...

من که شعری ندارم که تا روی سنگم که قبرم نیز هست بنویسند که یا حتی قبری که سنگش را ببرند که  یا حتی همین حتی ها را که یا همین را را یا همین همین را یا همین یا را ...

تو چت شده قاصدک؟...

این "پیاده روی" ها و "فاتحه بخوانم" ها و " میخواهم به قبرهای بغل دستی بدهکار نباشم " هاااا

حالی ام شده بود... دیدی؟

تازه دارم می فهمم... تازه تازه... تازگی ها...

من از تمام احساسم حرف می زنم و می پاشم روی کلمات سر می خورم به
فرقی نمی کند... باد ها خطوط مرا قطع می کنند یا... ( اینجا باد می وزد و هوا سرد است و دارم به ... نگاهت می کنم... یک جای خالیه خالی را خالی کن)

تازه دارم می فهمم... تازه تازه... تازگی ها...

هیچ وقت نباید به ... ها آن هم از هر طرف که باد آورده باشد...

حالا فقط برای تو سکوت می کنم...

این هم از آنهایی ست که تو با بقیه فرق داری را توجیه می کند...

گریه هاشُ /تُ/م ُبه من بده... تازه تازه ...

تازگی ها هم که هوا بدجوری سرد شده من که هم سکوت می کنم که هم فقط تماشایت نکرده باشم...

مادرم امشب خواب یک دست کت و شلوار مردانه می بیند و پدرم خواب یک جفت دهن دخترانه...

هنوز جایت حتی گلدان هم نگذاشتم ...


 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 20:28 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |