به اضافه ی اینکه می دانم آسمان در هر کجا همین رنگ است
یک ساعت جلو تر بنشین... حرف های اضافی را اضافه می کنی و همین که پدرت برای ناهار خانه نیامده هم دلیل خوبی ست تا نیامده باشی...
روسری ات را باز/تر و سیم های چراغ برق بغل دستی لیوان لیوان ایستاده تا از کنارشان بگذری
جلد قهوه ای ات را برداشت و تو ت غوغا شد... و برای خودت آواز بخوانی... با میم های متوالی... مم م ممم م ممم مم مم مم ممم
من از تو عاشق ترم... من از تمام تو عاشق ترم که فیلم های دسته جمعی ام را جمع کرده ام و اینجا ... تنهایی؟
اسم دیگر کسی که عاشق من است ... تنها... ست! نه کات نده!
قسمت شاه این بازی در حال لنگیدن است... من از دست اسبهای ال مانند خسته ام...
کتابهای جغرافیایی تازه ای برای من دست و پا کن...
بطری های خالی دیگری را به انتهای مشق های پسر بچه ات بریز و از دوباره بشمار...
بی قید و بند ... می خواهم از ات پر شد... تو دستت را دراز تر کن... بی بند تر ... ببند...
تکرار بازی به مردی که گریه نمی کند بستگی پیدا کرد...
همین طور به شماره های رویش... همین طور به همین طور های باقی مانده...
حتمن قشنگ ترین حالاتم را مثل یک مارمولک روی دیوارها با خودم می برم!
مثل دیوار!