بغلم همین که داری می بینی به اندازه بالشتم بازی{ }ده و باز { } باز { } باز ( . . ) ی می کند زیر درخت - منیژه رزاقی (-|-) ... گم شد !
این دختر که از گل و گاو و زبان – بازی- متنفر است و از هویج به معنای نای اش ( منظور گلوشه) از گل خشکیده ی روی میزش از جای جای جهان خودش می آید از دهه نود ... صد ... و بیست و سی و چهل و حتی کمتر حتی کم تر از تر هم خوشش میاد ... فقط یادت باشه چی داری می گی...
بگذار این را بگویم که دارم خفه می شوم : ابولفضل حسنی اینا که تو می نویسی واقعن شعره؟!
تو از این هر روز یک لیوان مغز خر... خسته شدی؟... شعر ازم پاشید... لعنتی ها پاشید!
این گرمای تابستونی سرمایی زمستونی توی تنم پاشید ... انگار 176 درجه فارنهایت به سمت معجون چایی – آب لیمو – نبات ... ممنون استادم* ! و دکترم تب کرد مرد!
انگشتم لک بر داشته اما جوهری نیست ( یه چیز دیگه مثلن چی؟)... و نوک شست پای راستش و انگشت چهارم از دست چپم توی بعداز ظهری که با آفتاب رابطه داشت از پناه پنجره در رفت که نون بگیره...
انگار محل سگ هم داریم (می گه : بعد از نعلبندان) خب منظورم همین بود...
این همه بنویسی و تازه بعد از یک ربع دقیقه بفهمی ورد* لعنتی هنوز باز نشده!...این ورد* از هری پاتر بود!
می خواهم بگویم بابا ... بعدش حس نوستالژیک هیچ چیزی برایش باد نکند ! ( من خودم معنی شو نمی دونم چیه؟)
آن مرد در باران آمد... حالا شیشه دست تکان بدهد... شیکست!...
آن زن در کنار پنجره روی صفحه تلویزیون می رقصید و مای آمبرللا! ... بعد از یک ربع ساعت ... شاید هم دقیقه... دستو بالم درد می کنه توضیح بدم...
باران آمد و تنها چیزی که آورد بوی نفتالین یک لحاف یخ بود
(سری ان ام از مدل جدید گوشی های تعمیراتی)...
مهم نیست ! راجع به مغز متلاشی شده ام در حال قضاوت پاشید...
بروم یک سری کارهای دهه نودی بخونم... منیژه رزاقی- سطر اول
ممنون جناب آقای نوکیا... تمام شمارهایم پرید!
صدای پرنده ها قاطی باغچه است... دنیا قاطی انگشتهای من... چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود... دلم میخواهد مثل ارتعاش روی واقعیت بدوم... انگار افقی فکر می کنم... مثل شاخه های این درختهای «بیعار»... صبح که در حیاط می گشتم، می دیدم مثل بغضی در لباسهایم گیر کرده ام... لای بهار بودم... و رشد و رطوبت دورم را گرفته بود... هواپیمایی که از بالای سرم رد شد، عینیت رشد را چند برابر کرد... جلوی شقایق ها، حزن ماده گلویم را فشرد... دستهایم دچار لکنت بود... چیزی را احضار کرده بودم ... و گوشت هایم Nostalgique شده بود ...
و 15 مهر ... و سهراب سپهری... ![]()