كمي به شما علاقمند شده ام. شايد كمي تب دارم! شايد دو تايي تب دارم كه با ماه بازي مي كنيم يا هر اسباب بازي ديگري كه تو بگويي
!
قانون زمين با كودكان پدر داري به نتيجه رسيد كه كور بودند و ...
من اونم!... تصدق سرت مادر!...
فصل پاره شدن لباس هاست... فصل تخيل كودكي كه توي جنين ام بالا و پايين پريد... پدر سگ لگد مي اندازد...
فتيله را پايين كشيد و پرده را بالا...
عددها احتياج به بازنويسي ندارند - شاعرانه هم باشد!
آنقدر در مسير قاصدك از ميز از كيف از عينك را رفته و آمده ام و آمده ام و رفت كه حالا همه چيز بوي ادكلن گرفت...
راستش اين ها همه را نوشتم اما امروز همان پنج شنبه است!
و آنقدر صداي تپيدنت را شنيدم كه پرستار – خيره – پرنده مي كشي ام؟
نخوابيدم... امروز بعد از ظهر هم نخوابيدم!
كاش غزل مي نوشتم!
حالا از تا به پنجره دورم... حالم از هر پناهيدن بالا مي آورد و تا ته ام را سوراخ مي كند
توي تكه اي از تنم مي رقصي و تمام نشاني ات را ميكَني در بدنم!
قلبم از پشت سينه مي كند هر شب/ درد دارد همش به تابوتي/ در جنون... در ونوسي كه از من نيست/ در من است و تني كه مي بوسي/ يك غزل از سرم نمي افتد/ يك توهم يك حجاب زرد قشنگ/ يك النگوي ساده ي رينگي/ مرد يك لا قباي من.../ فكر بلبل پريد از ذهنش/ من عبور سوت (كور) يك جسمم/ تا غرورم بيافتد از هنجار/ تا تو را در ته ام كه مي چسبم/ فرض بر اين شد از ديوار/ از فضاي بعدي يك نامعلوم/ زندگي سرش به كار خودش/ تو تمامن مني من از پهلوم/ فكر تكه تكه و يك حرف/ حدس زد و بعد تركيدش/ قافيه از مد افتاد مادر جان!...
اين قصه را به نفع خودم تمام مي كنم!
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 17:3 توسط منیژه رزاقی (قاصدک)
|