هنوز به چیدن همچین واژه هایی عادت نکرده بود که اولویت را درختهای جلو ردیف نشانش دادند...
یکی داره با سایه ها می رقصه...
سمت بزرگترین نشانه های رفتن کشیده شدی تا انتهای تمامی تن های بدون فاصله با هفت پیکر از نوع نظامی اش ... منطق الططق صفحه ی یازدهوم
قلاب انداختم روی گوشی و کشاندمش روی پرویو ... انداختمت توی زباله دانی تاریخ و تمام رل های نقش اول هلاک چشمات/هایت ...
خندید و سرش را به علامت تکوند... و خودم خیال کردم تکوند!... هفتمش نشستم نگاهش کردم بغل دستیش را که دارد قابم را می گیرد/ببینید...
یک عدد قاب عکس خالی (قاصدک)... هان؟
فداش بشم الهی... چه دعایی؟!!!... اینجا قوها نزدیک فریدونکنارند و من نیمی تونم تو رو بوینم ...
از ششمش هم که قصدی نداشت/ شاعرش کنند... ترتیب این پاراگرافها- بندهای دستم- دست بند/های توام... دارد تو را به سمت ستان حالا نی اش حالا عرب ش حالا هیچ اش سوق می دهد/ مثلن این را هم گفت ...
سرش رو تکوند و من باز هم همون خیال قبلی رو ... ادامه بده...
2- 7- 6 -6- 4 از راست بنویس ... دارد باز می شود... همین پرلاها را می گویم... قدی خودی ام توی چشمهام کوچکند
اینجا کاملا زمستان است و یک اخوان دارد... مثلن من یک یکی می شود من و داداشم!
(مثل اینکه فاطمه باشم )
حالا کی هست؟
کاش عشقکی بود... این یکی با پیتکو پیتکو هم آدم نشد... عادت شد... ریز ریز شمالی ها ... قد باران های قائمشهر ... حتی بعد از یک رب زغالخته خوردن و پرهیز از ترشی و مخلفاتی که تویی هم که تویی ... نشد .
محتویات این آش هست / است: تو
19/09/2007
21:23
Text message
تفاوط را دو بار دیگر بنویسی می رسی بهش... سوزن نخ کنم برات... جک بگم برات .... سوت بزن برام ... من که توام ... تو که منی/ ترکوند (نقطه)