تبليغاتX
طولانی تر از سکوت
یعنی توقف حیرت میان اشاره ها

انگار گریه هایش را کرده است... فلش: از شباهت من به سه شنبه ها: می خورد به امیر

- می رسم بهش؟

انگار توی ذوقش هم زده ای... نه اینکه همیشه همین بود که: من فقط يک جاده می شناسم... به غرب... غروب می کنم که: بود... نه اینکه فرقی کرده ای ... که کرده ای آن هم تا حلقم...  

مطمئنم این سطر را از حذف کرده بودی هایم توی این سطل ... کرده بودی که مایل تر نشسته باشی برای نقاشی ... تنگ تر بایست...

تو : من : از وقتي كه دلت باز بشه مي ترسم قاصدک!...مي فهمي؟... مي ترسم!

(يك قاب عكس خالي كنار گذاشته ام برايت...)

که این هایت نباید دستم را ول بکنند ... که نباید این سطل/ر ها ولم بکنند... می شود بتوانی بنشینی تویش...

- بدجوری هم بد می چرخد... نه؟

- ها؟ جهان را می گویم و دست و بالم را که تويش گير کرده لامصب!

چرا يك... دو ... سه ... جور نگاهم مي كني... جوري كه روي اعصاب آدم راه مي رود!

یادت رفته باشم که قصدم هجی نداشتنت که نیست که ... که هست... که... تا نا رسیده ام ...

- بد جوری هم نه؟ ... تو هم هی سوسه بیا ... دارم ته می کشم خدایی: ... گفته بود...

- نزدیک گونه هات ...

گاهی هم اتفاق می چکد لابه لای موهايم اتفاقن...

و گفت "اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت" يا "يه همچين چيزي":

فرقی هم می کند که کلاغ بقارد یا بجیکد؟!

تا آخر اين شد... هنوز گریه ام نگرفته است...

 

 

---

 

 

                                              من اینجوری ام... اینجوری شده ام!!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:59 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |