تبليغاتX
طولانی تر از سکوت
یعنی توقف حیرت میان اشاره ها
 

من قاصدك كوچكي را مي شناسم كه در شهري مسكن دارد بي باد ... بي... سايه

هاااااااا به چشمانم حساس اند!

من از سبز فسفري استفاده ميكنم... مثل سه شنبه چهارشنبه پنج شنبه – و قرار ساعت 11 ظهر

عادت نمي كني؟-

توي صورتي هاي سياه شده... توي سيگار... توي- به جايي مي رسي...م

تو دوست داري كه زودتر عروسي بروي – كه نمي شود از طلاق حرف بزند

آن طرف درياست اين خانه زنگ ندارد آلومينيوم ندارد پنير تبريزي ندارد

قاليچه را امانت گذاشته ام تا... روي طاقچه... لابه لاي اين خالي ها!

بگو اداي اين پسر را در آوردن چيزي به شبهايش نمي چسباند

يادت رفته... من اينجا هستم... يادت رفته كه... بنويسم

هاااااااا كن ... هاااااااا...

نخواستي روي شماره 4 اين پنكه تنظيم مي شوم

"كسي روي دلم سنگين است" گفت و دو نقطه آورد روي دو گونه هاش

فقط با بچگي هايم كه بچگي مي كنند انگار دنيا را دارند به اضافه ي چوب، كاغذ، قيچي ...

براي اولين بار به آدمي كه براي اولين بار به دستم نزديك شد براي آخرين بار (اولين بار) نماز مي برم

روي راه پله هاي پشت بام پله پله توي هر گلدان گلدان... كمر با ريگ ايستاد+ه بودم

يك نيلوفر زمين به هواست... با برگهاي پهن و سه تا قورباغه به نيت سه تا فاصله

ر- ب- و – ق – ر – ب – و – ق – پ- ب – و- ق مي شوم... رو در رو

شصتم كوچك است و به يك شانه احتياج دارم... ن ه ش ا ن ه ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 12:53 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |