تبليغاتX
طولانی تر از سکوت
یعنی توقف حیرت میان اشاره ها

 

اين پست اختصاص دارد به خوانش شعر "حسش نيست " ( پست قبلي وبلاگ ) كه توسط دوست عزيزم فدرس ساروي تهيه و تنظيم شده... با تشكر صميمانه از اين ايشان كه تلاششان مايه دلگرمي من و ديگر دوستان در عرصه ادبيات است... باشد كه اين حركت به سرانجامي نيك برسد... لازم به ذكر است وبلاگ هاي فدرس ساروي در دو بخش شعر و مقاله با نامهاي گريه گري و
خنده گري در لينكهاي همين وبلاگ قابل دسترسي است...

 

« فرم در خدمت مركزيت حاشيه»

 

كار از حاشيه آغاز شده ، در حاشيه ادامه مي يابد و در حاشيه پايان مي گيرد و در اين ميان محوراصلي و نقطه اصلي كه كليت اثر حول آن مي چرخد از نظرها پنهان مي ماند. درست همانگونه كه بسياري از نقاشان آبستره ابتدا طرحي واقعگرا از طبيعت عيني را روي بوم نقاشي قلم مي زنند و سپس آنقدر با خطوط و رنگها بازي مي كنند كه ايده يا طرح اوليه محو و آنچه كه باقي مي ماند ديگر صرفا حاصل گسترش بخشهاي دلخواه در منظره به قيمت حذف و يا كمرنگ شدن بخشهاي ديگر است. در اين حالت خرده ريزها و جزئيات در برخي موارد آنقدر بزرگ مي شوند و بسط مي يباند كه حتي عملا چيزي از بدنه اصلي كار يا همان ايده اوليه باقي نمي گذارند.  در اين فرايند ما بدون اينكه با خود ابژه روبرو شويم صرفا بازتابهايي را از آن مي يابيم كه پس از برخورد با سطح غير شفاف ذهن شاعر، به ما منعكس مي شود. ما مي توانيم صرفا اين بازتاب ها را در نظر بگيريم و خود آنها را ابژه فرض كنيم و يا مي توانيم با ذهني كلاسيك تلاش كنيم تا ابژه ي مفقود شده را كشف و يا چيزي به جاي آن پيشنهاد نمائيم و اين بيش از هر چيز به نوع نگرش و پس زمينه فلسفي ذهن ما، در برخورد با يك متن دارد...

نكته ديگر اينكه اين برخورد را عليرغم شباهتهاي ظاهري نبايد با روش جزئي نگر اشتباه گرفت. چرا كه در اين وضعيت جزئيات نه تنها برجسته مي شوند بلكه علاوه بر آن كاملا تغيير شكل و حتي در برخي موارد تغيير ماهيت نيز مي دهند به گونه اي كه گاهي ديگر عملا ربطي به شكل و محتواي اوليه خود ندارند... باز هم مي بايست توجه نمود كه در اين وضعيت آنچه كه موضوع بسط و گسترش و يا برجستگي قرار مي گيرد صرفا در محدوده جزئيات قرار ندارد. گاهي يك حس كلي يك مفهوم كلي و به تعبيري كاملا بسيط مورد يك نگرش چندوجهي شده و آنقدر خميرمايه ي تغيير شكل و بسط قرار مي گيرد كه عملا تمامي جزئيات اطراف خود را تحت شعاع قرار مي دهد و ديگر به دليل عدم وجود امكان تخمين جايگاه آن موضوع در محوريت مكان، زمان و موقعيت بيناموقعيتي آن، ديگر به شكل اوليه قابل استخراج  و فهم نيست...

در اين اثر نيز ما ابتدا با يك حس كاملا كلي روبرو مي شويم:

« حسش نيست »، چه حسي نيست؟ حس براي چه نيست؟ چرا حسش نيست؟ شاعر به هيچ عنوان ما را در علتها شريك نمي كند! ما با او در حالتي كه معلول علتهاي ناشناخته اي است روبرو مي شويم: « حسش نيست» يك احساس كاملا كلي است كه با بي نهايت علت مي تواند روبرو شود اما بلافاصله در سطر بعد ما از كليت فراگير و غير قابل غربال به وضعيتي بي نهايت جزئي يعني اجزاء تا حد مولكولها! روبرو مي شويم... يك پارادوكس ظريف كه در سطح فرم رخ مي دهد يعني به صورت عيني با زوجهاي متضاد براي ايجاد دو وضعيت پارادوكسيكال روبرو نيستيم... ما با دو شكل برخورد متفاوت در كنار هم روبرو ايم نه با دو معناي متضاد! يك پارادوكس در سطح فرم! دو سطر اول گويي تلاش مي كند تا انرژي لازم را براي حركت اثر تا پايان آن فراهم كند و به نظر مي رسد كه همين دليل هم هست كه سطر سوم با ايجاد يك فضاي ترديدآميز اين هسته اوليه را براي ايجاد انرژي اوليه كامل مي كند: « به سه راهي رسيده ام» هر چند اين سطر به ظاهر به شكل معنايي و عيني، ترديد را ايجاد مي كند اما هنوز كاركرد خود را به عنوان بخشي از يك فرم كلي كه از ابتداي كار در حال اجراست از دست نمي دهد و اگر خوب دقت كنيم ما دوباره با يك پارادوكس روبروايم! اما اگر اينبار آن را نمي بينيم به اين علت است كه درست زير نوك دماغ ما قرار گرفته است.

ماهيت معنايي اين سطر و جذابيت آن براي ورود به محتواي آن و چالشي كه از اين بعد براي مخاطب ايجاد مي كند مي تواند او را از اينكه اثر هنوز هم در سطح فرم در حال حركت است غافل كند! نكته درست در همين جاست كه پارادوكس ايجاد شده همين مسئله است كه ما بعد از فضايي كه كاملا در سطح فرم كاركرد خود را ايجاد كرده با يك سطر با برجستگي محتوا برخورد مي كنيم! و اگر كمي با پيش قضاوتهاي اوليه خود فاصله بگيريم متوجه مي شويم كه اين نيز خود يك پارادوكس است: « سطر اول » با « سطر دوم » ايجاد كننده پارادوكس اول و در مرحله بعد : « سطر اول و سطر دوم » با « سطر سوم». اما سطر سوم با دو سطر قبل از خود به لحاظ محتوايي و معنايي هيچگونه پارادوكسي ندارد ( حداقل در ظاهر) و يكي از ويژگي هاي اين اثر در سطر سوم آن ارائه ي يك پارادوكس ناب و خالص در سطح فرم است به گونه اي ظريف و حل شده در متن آنگونه كه فرم در آن به شكلي آزاردهنده بيرون نمي زند! محتوا به عنوان يك پشتيبان قدرتمند كاملا فرم را حمايت مي كند تا پنهان بماند و اهميت اين موضوع در اين است كه فرم در وضعيتي پنهان مي ماند كه در واقع همانگونه كه تا به اينجاي كار ديديم نقش و كاركرد بسيار مهمتري در فضاي ايجاد شده تا اين بخش كار به عهده داشته است!

ادامه متن ازاينجا به بعد را من در چهار اپيزود مورد نگرش قرار داده ام. سه اپيزود اول در تكميل « به سه راهي رسيدن » راوي متن و اپيزود آخر به گونه اي فريبنده توجيه كننده دو سطر اول « حسش نيست » و « مولكولها رو ي سرم » اينكه چرا آن را « به گونه اي فريبنده » بيان كردم به موقع مورد توجه قرار خواهد گرفت.

اپيزود اول داراي چهار سطر يعني از سطر چهارم تا هفتم :

« حاجي! دست فلاني توي شيشه گير است

آبروي كافر كه نيست

جايي قحطي شده و

من بايد لال مي شد»

اپيزود دوم داراي سه سطر يعني از سطر هشتم تا دهم :

« كال مي فروشم شايد

زير پاهاي من دست نوازش كسي

و آزاد نوشت             كاهو! »

اپيزود سوم داراي چهار سطر يعني از سطر يازدهم تا چهاردهم:

« دوست داري ؟

مرا اصلاح كن

دلم بند اين خل بازي

ببينم كارم كجا از شما شفا گرفته »

اپيزود نهايي نيز ادامه كار را تا پايان آن در بر مي گيرد.راوي بلافاصله پس از به كاربردن واژه « سه» در سطر سوم شروع به خطاب قرار دادن مي كند و در اينجا نيز از يكي از تكنيكهايي كه در زبان محاوره ي روزمره خود استفاده مي كنيم در پيشبرد كار خود استفاده كرده است. مانند وقتي كه مثلا مي گوييم: من پنج مشكل دارم؛ آقاي رضايي كه كم حرف مي زند، نداشتن دستگاه تايپ و ...

در اينجا ما به صورت تناسب يك به يك بعد از بيان اينكه من پنج مشكل دارم به هر كدام از موارد يك عدد اختصاص نمي دهيم. اما نحوه بيان بعد از گفتن جمله ي اول نشانگر اين است كه در حال برشماردن پنج مشكل خود هستيم. از اين منظر و در اينجا جداي از محتواي اين چند اپيزود ما هنوز برتري فرم را در شكل گيري اثر حس مي كنيم! تكنيكها در سطح فرم و در سطوح مختلف در حال اجرا هستند اما هنوز هم محتوا آنقدر قدرتمند است كه فرم آزاردهنده نشده است.

خطاب « حاجي » كشش كافي براي درگيري و فرو رفتن در محتوا را در خود دارد و وجود واژه « كافر» با بار معنايي برون متني گسترده خود و قرارگرفتن آن در برابر واژه ي «حاجي» و ايجاد يك پارادوكس معنايي در سطح محتوا در نهايت يك باتلاق كامل براي فرورفتن در محتواي ناشناخته، غير قابل تعيين و متزلزل را فراهم مي كند تا مخاطب  اثر هنوز هم متوجه آن نشود كه تنها چيزي كه او را به دنيال كردن متن واداشته و آنچه كه در واقع و در پايه و اساس اين اثر را سرپا نگاه مي دارد تنها فرم است...

« حاجي دست فلاني توي شيشه گير است

آبروي كافر كه نيست

جايي قحطي شده و

من بايد لال مي شد»

سطر سوم عملا از سه كلمه و يك حرف ربط تشكيل شده كه وجود شباهت آوايي ميان دو كلمه اول آن يعني « جايي» و «قحطي» در واقع قصد آن را دارد كه عليرغم وجود محتواي باز هم ظاهرا قدرتمند به فرم اين مجال را بدهد كه در اين سطر هم هنوز تعيين كننده باشد چرا كه اين سطر به نوعي تمام شاعرانگي و زيبايي خود را براي قرار گرفتن در اين جايگاه از همين شباهت آوايي دو واژه ي «بي واسطه كنار هم» به دست مي آورد و سطر چهارم با يك «بايد» و يك « مي شد» در پايان سطر، شرايط را براي درك پايان اپيزود فراهم مي كند. پايان اپيزود در سطح محتوا با سكوت ناشي از بار معنايي «لال» به دست مي آيد اما باز هم اين يك پوشش است براي آنكه ما متوجه نشويم كه آنچه كه ما را قادر به درك پايان يك پرده مي كند « بايد مي شد » و سكوت اجباري و مكثي است كه به اجبار مجبوريم پس از اداي اين جمله اختيار كنيم و از طرف ديگر آغاز سطر بعد است با واژه ي سنگين به لحاظ تلفظي «كال» شكاف ايجاد شده يك شكاف آوايي است و اگر آوا را از منظري در اين جا به دليل نوع كاركرد بخشي از فرم بدانيم هنوز هم اين فرم است كه سازه كلي اثر را به پيش مي برد.

« كال مي فروشم شايد

زير پاهاي من دست نوازش كسي

و آزاد نوشت             كاهو! »

به لحاظ محتوايي اين سه سطر عملا هيچ چيزي كه به ما براي فهم كليت اثر كمك كند نمي دهد! سه سطر، سه علامت سوال، سه ابهام! اما به هر حال اين اپيزود دوم از «سه راهي» است كه راوي با آن روبرو بوده است. حال هر چند كه به ما راهي براي ديدن نشان نمي دهد! اين اپيزود هر چند كه به ما چيزي نمي دهد اما هنوز هم به لحاظ ساختاري بخشي از كليت متن است. هرچند كه براي حفظ خود به عنوان بخشي از اثر به روشهاي مكانيكي متوسل شده است و يا به عبارتي به آن پيچ و مهره شده است! كافي است كه به شباهت آوايي واژگان اين اپيزود با اپيزود قبل از خود نگاه كنيم. روشي كه در سطح، كار را يكدست مي كند و به اين ترتيب و با استفاده از اين تكنيك اپيزود دوم نيز كاملا موفق به حل شدن در اثر مي شود. وجود واژگان: كافر، كال- كاهو و از طرف ديگر: فلاني- لال- كال.

دو گروه سه كلمه اي از كلمات تقريبا هم آوا و در اينجا به عنوان يك تكنيك مضاعف بر روي تكنيك اوليه: به همراه يك كلمه مشترك «كال».

«كال» به دليل داشتن حروف كاف و الف در ابتداي خود به كافر و كاهو طعنه مي زند و با همراهي الف و لام با فلاني و لال! و اين فصل مشترك «كال» كمك مي كند كه پنج كلمه به صورت ناخودآگاه در اين دو اپيزود با يكديگر گره بخورند و به اين ترتيب ارجاع آوايي اين كلمات به يكديگر بدون اينكه مخاطب حس كند باعث مي شوند كه كار ادامه پيدا كند... و اين بار سنگيني را از روي راوي بر مي دارد چرا كه او قصد ندارد بيش از آنچه كه آنهمه گنگ به ما گفته است چيزي بيشتري در اختيار ما قرار دهد. چيزي كه اگر به اين روش در متن حل نمي شد مي توانست به راحتي نديده گرفته شود و حذف شود و يا اينكه اضافه جلوه كند!

اما راوي گويا قصد دارد كه به آن « سه» اي كه  وعده داده بود عمل نمايد!

سكوت ناشي از تلفظ واژه ي «كاهو» و علامت استفهام بعد از آن و پرسش صريح و ناگهاني بلافاصله بعد از آن به ما نويد يك شكاف و وارد شدن به اپيزود بعدي را مي دهد:

« دوست داري؟

مرا اصلاح كن

دلم بند اين خل بازي

ببينم كارم كجا از شما شفا گرفته »

اين اپيزود سوم است. آخرين راه از « سه راهي» كه راوي به آن رسيده است. اپيزود سوم بدون توجه به دو اپيزود قبل كه در سطح فرم عمل كرده اند به يكباره هنجارشكني كرده و بي توجه به كاركردهاي فرميك به سطح محتوا قناعت مي كند! اما آيا اين به آن معناست كه اپيزود سوم از مناسبات درون متني پيروي نمي كند؟ باز مي گرديم به سه سطر اول شعر! به ياد بياوريد... در آنجا هم سطر سوم بر خلاف دو سطر اول هنجارشكني كرد و از سطح عملكردهاي فرميك محتوا را به عنوان سطح قابل ارائه مطرح كرد و به اين ترتيب هر چند كه خودش سطحي وابسته به محتوا باقي ماند اما در نهايت و در كليت سه سطري اوليه ي اثر كمك كرد كه با ايجاد پارادوكس پيشبرنده اثر باشد!

در اينجا نيز اپيزود سوم دقيقا همانند سطر سوم شعر دست به هنجارشكني مي زند و محتوا در آن رو مي آيد!

« دوست داري؟

مرا اصلاح كن »

هيچ اتفاقي در سطح فرم در اين دو سطر تعيين كننده نيست. راوي رك و پوست كنده حرفش ر ا مي زند و از اينكه ناگهان و بعد از اپيزود كاملا كور و گنگ دوم اين همه در زدن حرفهايش رو آمده احساس ناراحتي نمي كند و خيلي راست مي گويد:

« دلم بند اين خل بازي

ببينم كارم كجا از شما شفا گرفته»

اين دو سطر در واقع حفظ كننده ارتباط اين اپيزود با «فرم» در اين كارند آنهم به شكلي بسيار ظريف و پيچيده و با استفاده از تكنيكي بسيار جالب!

من معتقدم كه اگر در محتوا ما به فرم اشاره كنيم كار بلافاصله به نفع فرم كفه ترازو را سنگين مي كند! اگر فرض كنيم كه اين «خل بازي» اشاره دارد به همين بازي كه در آن تا به اينجا و در سطح فرم كار را پيش برده ما ديگر نمي توانيم اين اپيزود را فارغ از فرم كلي اثر نگاه كنيم. يعني علاوه بر اينكه اين اپيزود به لحاظ كلي بخشي از فرم است در درون خود نيز هنوز با فرم اثر به شكلي ظريف درگير است: « درگيري با فرم در محتوا»

« دلم بند اين خل بازي»!

سطر چهارم و آخر اين اپيزود نيز همانند سطر سوم اپيزود اول با كنار گذاشتن دو واژه هم آوا بدون واسطه و مستقيم جايگاه خود را به عنوان سطري شاعرانه در كليت اين اثر حفظ كرده است. «شما» و «شفا»، ببينم كارم كجا از شما شفا گرفته! شما و شفا به لحاظ آوايي شبيه هم هستند و كنار يكديگر نيز قرار دارند و چه بسا يكديگر را تداعي مي كنند و شايد هم اصلا يكي هستند: شما خود شفا هستيد!!!

فكر مي كنم در اينجا فرم دين خود را به محتوايي كه از ابتداي كار تا به اينجا حمايتگر او بوده است ادا كرده باشد!

فرم آنقدر قدرتمند آنچه را كه محتوا  مي خواهد در اختيارش مي گذارد كه خود محتوا به هيچ شكلي نمي توانست به آن دست يابد! هر قدر هم كه اين واقعيت كه كسي براي كسي عين شفاست توضيح و تشريح شود اين امكان وجود ندارد كه به اندازه وقتي كه آنكس به شكل عيني و نه انتزاعي شبيه واژه اي كاملا انتزاعي مانند شفا مي شود، حقيقت امر بيان گردد!!!

«شفا» به لحاظ معنايي كاملا انتزاعي است اما چه كند كه در سطح بيان و واژگي از سه حرف: شين، ف و الف تشكيل شده است و «شما» هم سه حرف بيشتر نيست: شين، ميم ، الف. دو حرف مشترك در دو پوزيشن مكاني مشابه در دو كلمه

تبديل «شما» از فردي ناشناخته به سه حرف شين، ميم و الف و تبديل «شفا» از يك مفهوم گسترده و انتزاعي به سه حرف شين، ف و الف و كنار هم قرار دادن آنها و قرار دادن آنها در دو وضعيت مقايسه با هم و كاملا چسبيده به يكديگر و استنتاج يكي بودن آنها و يا بسيار شبيه بودن آنها با هم كاري ست كه فقط در سطح فرم ساخته است! بدون هيچ تلاش و آموزش براي تفهيم! صرفا: «شما شفا»، حتي به لحاظ گرافيكي «شما» در «ميم» خود يك نيم دايره افتاده روبه پايين دارد و «ف» يك نيم دايره رو به بالا با يك نقطه روي سرخود شايد به نشانه تعالي آيا شفا همان شماي شفاي يافته نيست؟

اپيزود چهارم ظاهرا به گونه اي دربرگيرنده چرايي سطر اول هستند. اين كه «حسش نيست» اينگونه به نظر مي رسد كه با آن دست از كارها روبروايم كه راوي در آن ما را با يك ابهام روبرو مي كند و بعد به مرور و در ادامه كار ما سر از همه چيز در خواهيم آورد!

« جانم به لب تو نرسيده

هيس! رسيده ام...

خودم كه مي توانم هلفتي بيفتم وسط اين بوق

هي با توام يواش

خرم روي پل بده اي گير افتاده

افسارم بدهي خواب و خوراكت مي شوم شايد

دارم بزرگ مي شوم»

اما اين صرفا يك ظاهر فريبنده است. اپيزودچهارم هيچ گره گشايي از گرهي كه افكنده شده نمي كند! اپيزود چهارم در بطن و زير لايه خود يك «حركت» است يك حركت در يك خيابان، يك كوچه و يا هر مسيري.

سطر اول: نرسيده ام

سطر دوم: رسيده ام

سطر سوم: بوق

سطر چهارم: هي با توام يواش

سطر پنجم: روي پل بده اي گير افتادن

پنج سطر پر از اصطلاحات ترافيكي، رسيدن و نرسيدن، واژه بوق كه اتفاقا به دليل قرار گرفتن در پايان يك جمله نسبتا طولاني واقعا هم صداي بوق مي دهد! سر و صداهاي اعتراضاتي كه براي ما هم ناآشنا نيستند: هي با توام يواش!

و همه اين جنجالها براي اين كه خر راوي روي پل بده اي گير افتاده! ديگر سه راهي در كار نيست يك پل است با طول و عرض محدود و يك راه! رو به جلو اپيزودي در كار نيست راوي از شما شفا مي خواهد. سه راه را به يك راه تقليل داده و تا وسط آن هم آمده است اما خرش اينجا گير افتاده! افسارش بدهي خواب و خوراكت مي شود. سطر آخر با بيان اينكه «دارم بزرگ مي شوم» به نوعي مي تواند حاكي از آن باشد كه هيچ سه راهي در كار نيست و فقط يك راه وجود دارد: « بزرگ شدن» همان راهيست  كه راوي خرش وسط آن گير كرده است!

«بازي ترافيكي » كه در سطح فرم در اين اپيزود عمل مي كند و بار معنايي و محتوايي بخش دوم آن اپيزود بالاخره در اپيزود چهارم فرم و محتوا را به يك تعادل نسبي مي رساند. هيچكدام در اين اپيزود در پيشبرد كار سهم بيشتري از ديگري ندارد، هر كدام كار خود را مي كنند و در عين حال در كنار هم و به موازات يكديگر و در جهت پيشبرد كليت متن و با توجه به كليت ماقبل خود...

آن

                                                      (( فدرس ساروي ))

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 22:37 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |