تبليغاتX
طولانی تر از سکوت
یعنی توقف حیرت میان اشاره ها

خدا يا مرده است

و من كه  تو را قورت نمي دهم

يا لابه لاي سرم سر مي خوري...

همين طوري             لييييييييييز

آبليمو براي سفيدي صورت

براي گلاب

براي عروس هايي كه ماقبل تاريخ

سرسفره گرفته ام روي دستهام

بنويس: هويج

حتما تا بهار آينده

نيرويي كه از گريز از مركز گرفته ام

گوشه هايي كه از اين ميز

تيز نيست

و به احتمال هم

نمي شود خيانت كرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 8:29 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |

 

سلام

خوبي ...

نمي دونم چرا دلم خواست امشب واست نامه بنويسم ...

شايد دلم واسه اون روزا تنگ شده نمي دونم ...

مي دونم شايد اصلا وقت نكني كه بخونيش ولي خب من مي نويسم ...

مثل هميشه ...

مثل همه شعرايي كه تو اين چند وقت نخوندي يا واست نخوندم ...

مثل همه حرفايي كه ميگم يادم باشه بهش بگم و بعد كه ميخوام بگم يه جوري مي شه كه نمي شه ...

يا من حوصله ندارم يا تو وقت نداري ...

بعدشم يادم مي ره ...

خلاصه امشب زده به سرم كه بنويسم حتي اگه تو نخوني ...

اصلا هنوز قلق این دل لامذهب دستم نیومد که نیومد ...

از هر چي دوست داره واسه خودش قانونی دست و پا می کنه واسه این اراجیف که هی کیفش پر شه از کاغذ مچاله هایی که تا توی همین دکه جا خوش نکنه پوست کنده نمی شه که نمی شه ...

يكي مثل خودم شايد قد خودم (ولي به نظر تو كوچيك) بهم گفت دلگير مي نويسي ...

گفت بايد ببيني واسه چي و واسه كي قانون مي زاري ...

شايد راست  مي گفت بيچاره ...

اين روزا انقد بزرگ شدم كه مي خوام پدر همه رو در بيارم ! ...

واسه همه خط و نشون مي كشم ...

اصلا هم دوست ندارم  كسي  پا رو دمم بذاره ...

يكي ديگه بهم گفت بعضي ها دور خودشون يه حصار مي كشن تا به همه حالي كنن از اينجا اون ور تر نيا ...

بدبختا فكر مي كنن اگر بگن نمي فهمن و تو روياهاي خودشون هستن و يا خودشون هستن كه با واژه ها درگيرن شايد مشكلشون حل بشه ...

شايد ديگه كسي بهشون نگه دوستت دارم يا اگر گفت پيش خودشون هيچ مسئوليتي حس نمي كنن ...

بهونه دارن كه هرچي گفتيم ونوشتيم تو  رویا  بوده و عالم واقعيت كه اينا حاليش نمي شه ...

تو چرا باور كردي ؟...

به يكي گفتم سخت نگير ...

نپيچ به واژه ها ...

گفت من نه به اين واژه ها نه هيچ چيز ديگه نمي پيچم ...

اين روزگاره كه دور من پيچيده ...

اينم از اون يكي بدبخت تر كه تو عالم واقعيت خودش غرقه ...

آخرشم رسيدم به خوشبختي كه فكر كنم واسه من يعني همين كه خوشبختي كسي رو ازش نگيرم يعني خوشبختي ...

يعني همين كه شبا دلم آرومه كه جاي هيشكي رو تو دل يكي ديگه نگرفتم و اينكه اگه چيزي هستم از خودمه نه از صدقه سري واژه هايي كه يكي مي بافه و يكي گريه مي كنه ...

راستي يه خبر! ...

حواست باشه اگه كسي بهت گفت :

« تو چشمات رنگه مهتابه                   خيالت آسمون خوابه

نمي بينه كه ويلونم                             كه چشمات شده زندونم ...»

باور نكني ... رويا  به  رويا  شده !!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت 22:3 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |