ازاين انگشت هاي ماسيده به سستي كه بگذري
كه درد درد ميكني
كه رقص رقص
ميوه نوبرانه اي روي دستم آورده بود
آن قدر شيرين
توي شهر خودمان زاييده شد
و اين آهنگ كه مي برد و مي دوزد و
من واين همه خوشبختي ...
و قطره قطره صداي توي اين دردها
گفت كم طاقت شده اند آدمها
كه از اين امتحانات هم رد شوي
كسي ككش هم نمي گزد
هي فلاني خرت به چند
پشت اين همه فاصله چي؟
مگر خودت را كوچك كني
كه از كودكي كنار اسم اصيلت حك شده بودم
نه شايد جوجه ها را به خانه نبردم
يا نبسته باشي دري را ...
اصلا مريضم
كه حتي نديده براي تو كه نمي داني ام
نه اينكه نديده باشي
آنقدر دردم مي آيد
كه اين گردن غازي جم نمي خورد آن طرف كاغذ
اصلا به قول پدربزرگ چرا
به قول خودت كه در دسترس نيستي
بگذريم
آزار داري كه پسر مي شوي موهايت
من از بچگي كنار اين همه آن
كسي را كه بايد قورت دادم...
در مغز به هم ریخته تان شر دارید
در زیر لباس عشق خنجر دارید
من دست و دلم را لب چشمه شستم
دست از سر خوابهای من بردارید
آقا
با این تاس ها که از چشمانت گیلاس می چیند
۶ خانه آن طرف تر
نشسته ام روبروی این از خدا بیخبر
مدادم لال شود
این قورباغه توی همین آب هم خفه می شد
نایست
مار دارد این همسایه
گیلاس بی قاعده توی سینی
مادرم چه مربایی می پخت
شیره اش برسد
تابستان ها زیر کولر همه نشئه اند
و این آنتن که مدام چرخ می خورد
روی لباس همسایه تا خانه آخر ...