تبليغاتX
طولانی تر از سکوت
یعنی توقف حیرت میان اشاره ها

 

      ارتفاع غصه های من هر جا به زمین رسید

      اصلا گیرم نرسید                         ولش

      در حجم 3 بعدی آدمها

      فقط 3 نقطه می خوام که ...

      شاید نقطه سرخطی از آب در بیاید

      مثلا

      عمق دریاهای اطراف از حرفش زیاد شده

      مرا هم  به دنیا نیاوری

      توی همان جای خیس و تاریک

      بهشت می سازم

      می شود کمی قرص به من بدهید ؟!

      حتما موهایت رشد می کند

      فقط یک چیزی

      خوابهای من پر از بوی رفاقت است

      و دستمالی که از بس به من وصل کرده اند

      به درخت آلبالو نمی رسد

      شاید عاشق بودنم را منولوگ نمی کنم

      همین جا روی خط

      کسی بود که من سخت می شناختمش !

      بی تعارف

      چند روزیست کفشم بوی واکس می دهد !!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 12:59 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |

 

 

در آغوش لذت های مدام

 

با تو رقصیده ام

 

بارها و بارها

 

چه گرم می شود از این لیوان

 

و سرانگشتانی که نانجیب می شوند

 

و زبانی که بی حیا

 

و نگاهی که پشت پستوی خانه گم....

 

لیوان شکسته به رسوایی آفتاب

 

تهی می شود از رنگ و لعاب

 

و خیابان که در من پیچ می خورد ...

 

+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 16:41 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |

دست از سر خوابهای من بردارید

کفن پوش شهرزاد و مرگ

و پای کوبه ای که روی قبرم می کند ابلیس

رندانگی اش آموختم

که از سد، سکوت و هجا می بافد

من از بالاهای خودم افتادم

و  هی خودم را توی هر زاویه ای که نبود توجیه کردم

که توان هر چه زایش است در من مرد

{هر وقت از سرم افتاد زن شدن

گیلاس می خرم!!! }

مرا از بیهوده مردن نترسانید...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 9:25 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |

گاه گاهي به دلم مي گويم
که تو هم مثل مني!
همه شب بيداري
نگران فردا!
روزها در زاري
يا اسير غو
غا

خسته از دغدغه هاي روزي
شب ولي دوخته چشمت به افق
که شهابي به مسير فردا
راه نو بنمايد

گاه گاهي به دلم مي گويم
که تو هم مثل مني!
چقدر ساده و صافي
و چه آسان تن تو مي لرزد!
اشک چشم تو ولي صافتر است!
مثل چشم دل من نيست که خون مي گريد

گاه گاهي به دلم مي گويم
کاش يک برگ ز غمنامهء من مي خواندي
کاش در لحظهء تنهايي من؟ پيش دلم مي ماندي!
انتظار آيه نوراني «اليوم» که نيست!
غم ناباوری تو چه مي داني چيست!

گاه گاهي دل من مي گويد:
ک
ه صبوري بايد...

+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 22:57 توسط منیژه رزاقی ( قاصدک ) |